گيرم در باورتان به خاک نشستم
وساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان
زخم دار است
باريشه چه مي کنيد
گيرم بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده اي
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد
با جوجه هاي نشسته در آشيانه چه مي کنيد
گيرم که ميزنيد
گيرم که مي کشيد
گيرم که مي بريد با رويش ناگزير جوانه چه مي کنيد
+
نوشته شده در 3 Jul 2009ساعت 23:2 توسط آقای حکایتی
|
روزی
روزگاري پسرك چوپاني در دهاي زندگي مي
كرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه هاي سبز و خرم نزديك ده مي
برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند.او تقريبا تمام روز را تنها بود.
يك روز
حوصله او خيلي سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در كنار گوسفندان
باشد. از بالاي تپه ، چشمش به مردم ده افتاد كه در كنار هم در وسط ده جمع شده
بودند. يكدفعه قكري به ذهنش رسيد و تصميم گرفت كاري جالب بكند تا كمي تفريح كرده
باشد. او فرياد كشيد: گرگ، گرگ، گرگ آمد.
مردم ده ،
صداي پسرك چوپان را شنيدند. آنها براي كمك به پسرك چوپان و گوسفندهايش به طرف تپه
دويدند ولي وقتي با نگراني و دلهره به بالاي تپه رسيدند ، پسرك را خندان ديدند، او
مي خنديد و مي گفت : من سر به سر شما گذاشتم.
مردم از اين كار او ناراحت شدند و با عصبانيت به ده برگشتند.
از آن ماجرا
مدتها گذشت،يك روز پسرك نشسته بود و به گذشته فكر مي كرد به ياد آن خاطره خنده دار
خود افتاد و تصميم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فرياد كشيد: گرگ آمد
، گرگ آمد ، كمك ...
مردم هراسان
از خانه ها و مزرعه هايشان به سمت تپه دويدند ولي باز هم وقتي به تپه رسيدند پسرك
را در حال خنديدن ديدند.
مردم از كار
او خيلي ناراحت بودند و او را دعوا كردند. هر كسي چيزي مي گفت و از اينكه چوپان به
آنها دروغ گفته بود خيلي عصباني بودند. آنها از تپه پايين آمدند و به مزرعه هايشان
برگشتند.
از آن روز چند
ماهي گذشت . يكي از روزها گرگ خطرناكي به نزديكي آن ده آمد و وقتي پسرك را با
گوسفندان تنها ديد ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد.
پسرك هر چه
فرياد مي زد: گرگ، گرگ آمد، كمك كنيد....
ولي كسي
براي كمك نيامد . مردم فكر كردند كه دوباره چوپان دروغ مي گويد و مي خواهد آنها را
اذيت كند.
آن روز
چوپان نتيجه مهمي در زندگيش گرفت. او فهميد اگر نياز به كمك داشته باشد، مردم به
او كمك خواهند كرد به شرط آنكه بدانند او راست مي گويد.
+
نوشته شده در 8 Jun 2009ساعت 23:31 توسط آقای حکایتی
|
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد
برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست
هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي
تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را
درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو
شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت
بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه
کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو
محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و
بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش
چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا
برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است.
من از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي
داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد
لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه
کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم
فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب
در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت
انجام شد و او از مرگ نجات يافت.پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و
گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل
جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5
دلار.
+
نوشته شده در 30 May 2009ساعت 13:36 توسط آقای حکایتی
|
يکي از سناتورهاي معروف آمريکا،
درست هنگامي که از درب سنا خارج شد، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه هاي
بهشت رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد.
خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه.
چون ما به ندرت سياستمداران بلند پايه و مقامات رو دم دروازه هاي بهشت ملاقات مي
کنيم. به هر شما هم درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست
سناتور گفت: مشکلي نيست. شما من
را راه بده، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم.
سن پيتر گفت: اما در نامهء اعمال
شما دستور ديگري ثبت شده، شما بايستي ابتدا يک روز در جهنم و سپس يک روز در بهشت
زندگي کنيد. آنگاه خودتان بين بهشت و جهنم يکي را انتخاب کنيد.
سناتور گفت: اشکال نداره. من همين
الان تصميمم را گرفته ام. ميخواهم به بهشت بروم.
سن پيتر گفت: مي فهمم. به هر حال
ما دستور داريم. ماموريم و معذور.
و سپس او را سوار آسانسور کرد و
به پايين رفتند. پايين ... پايين... پايين... تا اينکه به جهنم رسيدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با
منظرهء جالبي روبرو شد. زمين چمن بسيار سرسبزي که وسط آن يک زمين بازي گلف بود و
در کنار آن يک ساختمان بسيار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسياري از دوستان قديمي
سناتور منتظر او بودند و براي استفبال به سوي او دويدند. آنها او را دوره کردند و
با شادي و خنده فراوان از خاطرات روزهاي زندگي قبلي تعريف کردند. سپس براي بازي بسيار
مهيجي به زمين گلف رفتند و حسابي سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگي به
کافهء کنار زمين گلف رفتند و شام بسيار مجللي از اردک و بره کباب شده و نوشيدني هاي
گرانبها صرف کردند. شيطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زيبا رقص گرم
و لذت بخشي داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که
واقعاً نفهميد يک روز او چطور گذشت. راس بيست و چهار ساعت، سن پيتر به دنبال او
آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعي از افراد خوش خلق و
خونگرم آشنا شد، به کنسرت هاي موسيقي رفتند و ديدارهاي زيادي هم داشتند. سناتور
آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهميد که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پايان روز دوم، سن پيتر به
دنبال او آمد و از او پرسيد که آيا تصميمش را گرفته؟ سناتور گفت :خوب راستش من در اين
مورد خيلي فکر کردم. حالا که فکر مي کنم مي بينم بين بهشت و جهنم من جهنم را ترجيح
مي دهم.
بدون هيچ کلامي، سن پيتر او را سوار
آسانسور کرد و آن پايين تحويل شيطان داد.وقتي وارد
جهنم شدند، اينبار سناتور بياباني خشک و بي آب و علف را ديد، پر از آتش و سختي هاي
فراوان. دوستاني که ديروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس هاي بسيار
مندرس و کثيف بودند. سناتور با تعجب از شيطان پرسيد: انگار آن روز من اينجا منظرهء
ديگري ديدم؟ آن سرسبزي ها کو؟ ما شام بسيار خوشمزه اي خورديم؟ زمين گلف؟
شيطان با خنده جواب داد: آن روز،
روز تبليغات بود... امروز ديگر تو راي دادي!!!
از تمامی دوستانی که به وبلاگ من سر زدند و
نتوانستم جواب آنها را بدهم همين جا عذرخواهی می کنم
+
نوشته شده در 14 May 2009ساعت 12:8 توسط آقای حکایتی
|
یک روز آموزگار از دانشآموزانی
که در کلاس بودند، پرسید: آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان
کنید؟
برخی از دانشآموزان گفتند با
بخشیدن عشقشان را معنا میکنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرفهای
دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن
در تحمل رنجها و لذتبردن از خوشبختی" را راه بیان عشق میدانند. در آن بین ،
پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان
کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو
زیستشناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه
رسیدند، در جا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان
خیره شده بود. شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و
در مقابل ببر جرات کوچکترین حرکتی نداشتند. ببر آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان
لحظه، مرد زیستشناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به
سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن
زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانشآموزان
شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
ر
اوی اما پرسید: آیا میدانید آن
مرد در لحظههای آخر زندگیاش چه فریاد میزد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش
معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه.
آخرین حرف مرد این بود که: "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از
پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."
قطرههای بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:
همه زیستشناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد و یا
فرار میکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فداکردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او
را نجات داد.
این صادقانهترین و بیریاترین راه پدرم
برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
+
نوشته شده در 6 May 2009ساعت 12:53 توسط آقای حکایتی
|
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. همسرم گفت مرا دوست دارد و مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد . آن زن مادرم بود که نوزده سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم . مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرمرسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم وآنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند. ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران رامیخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیرعادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم . وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی ÷بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعدپاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. وتو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم . درآن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشانداریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر ازخدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود
+
نوشته شده در 4 Jan 2009ساعت 10:52 توسط آقای حکایتی
|
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده
بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش
واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش
اهميت نداشت .
يک روز که پسر به مدرسه
رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او
قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
کشيش پيش خود گفت : « من
پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد
کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر میدارد .»
اگر کتاب مقدس را بردارد
معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد
يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد
يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد
.
مدتى نگذشت که پسر از
مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به
گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که
میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز
نزديک شد و آنها را از نظر
گذراند .
کارى که نهايتاً کرد اين
بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در
بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
کشيش که از پشت در ناظر
اين ماجرا بود زير لب گفت :
خداى
من! چه فاجعه بزرگی!
پسرم سياستمدار خواهد شد
+
نوشته شده در 22 Nov 2008ساعت 12:9 توسط آقای حکایتی
|
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني
را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او
دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: " من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و
يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست
ميشه
به راستی به همین سرعت نتیجه کارهایمان را می گیریم ! (مگه نه سید ؟)
+
نوشته شده در 9 Nov 2008ساعت 11:35 توسط آقای حکایتی
|
در روز اول سال تحصيلى، خانم
تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه،
مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و
فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت.
مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام
تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز
دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى
ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و
خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى
نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي
يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى
بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم
کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با
استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد.
"رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش
آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى
درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم
کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام
شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق
او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با
مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته
بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد.
دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با
مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده
بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش
آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و
نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و
به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز
کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و
يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده
بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع
به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از
آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى
بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و
به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم
تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى
گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن،
نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها
پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن
تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم
سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و
خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست
دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش
سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که
دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد
از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با
وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از
دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم
تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت
و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت
ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم
خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا
اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور
استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد.
تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج
کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون
خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که
معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون
بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان
جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که
تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در
کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در
گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به
خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از
همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما
متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى،
تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من
قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس
کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است
+
نوشته شده در 26 Oct 2008ساعت 9:52 توسط آقای حکایتی
|
پشت میزی، در دو سوی میزی، روبهروی هم نشستیم. به ایشان گفتم شما اینجا بنشین که دیدش بهتر است؛ یعنی رو به جنگل بود و قلّهی تپّه و نور که از روبهرو، از پشت توری حریر طلائی داشت میبارید بر صورت ایشان (و حالا این نور طلا با آن صورت و پوست و چشمها چه کردهست، بماند). روبهرویم نشست و سر را با تحسین، با تأیید و شناخت این زیبائی در لبخند چشمانش به اطراف چرخی داد و گفت: - «پس شما...؟» (...یعنی شما منظرهی قشنگ لازم نداری؟ چونکه پشت من به منظرهی جنگل بود و رویم به دیوار کلبه.) ... و من تنها در این لحظه بود که به خودم اجازه دادم که از زبان آنهمه شاعر که در دلم غوغا میکردند، بگویم: - «من به دیدن آن منظره نیازی ندارم.» ابروها را به حالت سؤال بالا برد: - «چطور؟» به چهرهاش قدری بیشتر از لحظههای متعارف گذشته چشم دوختم و گفتم: ـ «من قشنگترین منظرهی تمامی این در و دشت و جنگل و این شهر را روبهرو دارم...»